سفرنامه ۱۴تا ۲۴شهریور ۹۶-۹

عجب صبح زیبایی

ساعت ۸:۳۹ صبح پنج شنبه. نیشابور هستیم.بریم سری به جناب خیام بزنیم سلامی به جناب محروق??فاروق?? بزنیم و چای بخوریم ببینیم دگه چه شِم??

ساعت ۱۱:۱۲ و ما در حال رفتن به بیمارستان هستیم قل ۱ دستمال کاغذی تو بینی ش کرده .اومدم در بیارم وَرپاچِلنگ شد بابای مهربانش گفت خودم در میارم . کولی بازی های این بچه تمامی نداره که حالا رفت جایی که از دید ما خارجه و بیریم دکتر در بیاره قل ۲ هم کماکان در حال ونگ زدن??

۱۱:۵۰جسم خارجی از بینی خارج شد.واقعا مصائب مادر شدن یه طرف مصائب مادر بودن یه طرف.قل ۲و۳ با مادربزرگ در پارک هستن حاج آقای دلنگران را فرستادم پی آنها چون قطع به یقین اون دو وروجک یک جیش داره یکی تاب تاب میخواد و هر کدوم به سمتی خواهند رفت??

ساعت ده دقه به یک .اومدیم سمت باغ رود .قسمت نشد به جناب کمال الملک و عطار هم سر بزنیم.ای قل کله پوک ما رو از نیمه راه برگردوند سمت بیمارستان.خدایی به خیر گذشت و دم مامان حواس جمعش گرم?? به موقع فهمیدیم.رفتیم اردوگاه شهید رجائی به توصیه همسر ولی چون اردو بود متفرقه جا ندادن.اومدیم کنار جوی روان زیر سایه درختی نشستیم.طفلان در حال آب بازی.مادرشوهر بادمجون سرخ میکنه و منم در خدمت شما??

عاقا واشر سر پیک نیکمون هرز رفت.گشنه میمونیم??

ساعت ۱۵:۱۹ ما درحال رفتن به قدمگاه نیشابور.فک کنم کاشمر نریم??

حالا گناباد شب کُجه شِم?? سوالی ست که عنقریب پرسیده خواهد شد??

گوشیم بی شارژ شده، خودم خسته و خواب آلوده ام، مرده شور این هورمون های لعنتی از دیروز که عصاب دستام حتی رمق واسه باز و بسته شدن نداشت فهمیدم بهم ریخته فهمیدم خسته ام از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست برکه ی منُ نمیخوام وقتی موج خطری نیست...

خب من موفق شدم همسفران رو راضی کنم دو عدد خربوزه مشهدی از دوراهی شادمهر بگیریم .درب یه مسجد همسر نگه داشت که حاج آقا نماز اول وقت بخونه خودشون پیشنهاد دادن بریم پارک جنگلی .بعد فک میکنید پارک جنگلی کجا بود ؟ ۲۵ کیلومتری گناباد?? دیگه نتیجه این شد بریم گناباد که شام هم بخوریم چه کاریه اینجا فرش بندازیم باز دوباره گناباد هم فرش بندازیم... باز منو کاشتی رفتی تنها گذاشتی رفتی دروغ نگم بجز من یکی دیگه داشتی رفتی ??

حالا همسر خوش خوراک میگه بریم بیدخت خونه آزاده .میگه حتما کلید گذاشتن پیش همسایه?? و من پول ندارم باز ۳۰ تومن تو توبره مدرسه بریزم
مادرشوهر هم تغارچه میخواد??
خلاصه دارم رو مخ همسر کار میکنم شب بمونیم.ولا از ۶ صبح بیدار شدیم دریغ از دمی آسودگی .تازه شام هم نداریم ظرفامونم که نشسته اس.از همه مهمتر وروجکا از قدمگاه تا مه ولات خواب بودن بعبارتی که مَ اینو رِ نگه دَرِه

عاقا گنابادیها ما رو سر کار گذاشتن و هی پی نخود سیاه میفرستن امشب هم جا خوابمون رو هواس.ستاد اسکان آموزش پرورش هم خو تعطیل شده آخه اول مهر داره میاد?? خانه معلم هم عروسی بود گفتن ۱۲ شب بیاین اتاق بدم??

همسر فقط بخاطر قل ها یه مرغ درسته گرفت با چندتا پاچین اضافه بعد فک کن اگر نصف بالی خورده باشن.پدرشوهر هم تریپ من نصف شب غذا نمیخورم برداشت که با نق نق من پاشد کمی خورد .بعدشم اومدیم انتهای پارک کنار باقی مسافرها چادر زدیم و خوابیدیم. ولی خووب سرد بود??

/ 0 نظر / 41 بازدید