قصه ی کودکانم 5

صبح روزی 24 بهمن ماه من پر از استرس ،پر از امید راهی سونو گرافی شدم

ساعت از یازده گذشته بود

با ترس و امید دراز کشیدم رو تخت

و ....

یهو خانوم دکتر گفت اوهوووو

ترسیدم که چی شده و اینهمه تعجب برای چی هست

که گفت اینجا سه تا صدای قلب داریم

مثل همه ی زندگیم تنها واکنشم سکوت بود!!!

ته دلم شیرین شیرین بود، خدا به حرفم گوش کرده بود و من یه بار دیگه میزبان لطف خدا بودم و از اینکه به مهمانی دل من اومده بود خیلی خوشحال بودم

از سونو که اومدم بیرون به شهاب زنگ زدم و گفتم سه قلو هستن!

گفت خیلی خب!!!!!!!!!!!

همین ، هیچی نگفت

شاید با خودش فک میکرده شوخی میکنم

اومدم اداره به آنت و خورشید میگم سه قلوان ، باورشون نشد تا برگه سونو رو دیدن

به مامان هم گفتم باور نکرد و مجبور شدم برگه سونو رو غروبی ببرم خونه مامان

به روشنک زنگ زدم مشهد بود بهش گفتم سه تا ان ! جیغ زد ، راست میگی پروانه ؟!

خب دروغی در کار نبود، سه تا صدای قلب ، سه تا جنین سالم

 

یادمه مادرشوهرم تو راه رفتن به زاهدان بود ،ظهری که میرفتیم خونه به شهاب میگم زنگ بزن به مامانت بگو ، فقط کسی نفهمه

گفته بود و اونم بسیار خویشتن داری کرده بود تا رسیده بودن زاهدان واونجا برای خواهرشوهرم بازگو کرده بود و شاخهایی روی سرش سبز شده بود

 

به هر سختی بود نوبت گرفتم از دکترم تا باهاش در خصوص سفر فردامون به طبس و حرکت با قطار بسمت بندرعباس جهت فریضه ماه عسل  صلاحدید کنم

و اونم گفت با توجه به خونریزی پشت جفت یکی از قلها نری بهتره !!!

و این شد که سفرمون رو همون بعدازظهر کنسل کردیم

و من تلفنی به سنجدی هم گفتم و خواستم به کسی نگه و قضیه فعلا پیش خودمون بمونه

 

همچین حال ندار رفتم خونه مامان، دلم هیچی برنمیداشت ، ویارم خیلی زودتر از موعد شروع شده بود

شهاب و مامان خیلی تلاش کردن یه چی به خورد من بدن ولی من میلی نداشتم

 

 

البته بی میلی من همون ده روز تا دو هفته بود، بعدش مث قبل میخوردم ، اما خب دوبرابر بالا می آوردم

نصف شبا صدای عق زدنم تمام ساختمان رو پر میکرد

و قصه ی جدیدی برای من و کودکان درونم شروع شده بود

 

پ.ن : واکنش همسرم نه ترس بود نه جیغ بود ، فقط گفت خیلی خب ! و من نفهمیدم اون روز تو اداره بهش چی گذشت

اما بعداً همیشه خوشحال بود همش میگفت سه تا نی نی داریم ، سه تا

/ 0 نظر / 19 بازدید