80

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست
                                    حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست

 

یکشنبه بود ، آخرین یکشنبه سال 1391

عصر بود و من پر ازدلهره و بی تاب ،هیچ نمیدونستم چی در انتظارمه و فقط به قولی شاعر به سوی سرنوشت می رفتم ، یه جورایی هل داده میشدم ، نه با میل ورغبت خودم نه حتی از سرکنجکاوی

فقط میرفتم ببینم چی می بینم وچی پیش میاد...

 

و نتیجه اش الان چشم انتظاری واسه تولد نوزدای هست که همیشه آرزوی بغل کردنش رو داشتم ،آرزوی بوسیدنش رو ، آروزی مامان گفتنش رو بغل

 

یکسال گذشته وسیب ی که پرتاب کردم هزار هزار چرخ خورده البته هنوز به پائین نرسیده ، کی میدونه سال دیگه قراره چه اتفاقی بیفته ، سال دیگه آخرین یکشنبه  اسفند ماه من قراره اینجا چی بنویسم ...

 

اونچه مسلم هست با همه ی پستی بلندی ها سال 92 سال قشنگی بوده برام دوسش داشتم چون شهاب باهام بوده چون شهاب رو دوست دارم روز به روز هم بیشترتر دوسش میدارم

 

اصلا ً خیلی قشنگه صبح پا میشی یکی هست که بوسش کنی بغلش کنی نوازشش کنی و بالعکس

 

پ.ن: خدایا بابت همه ی نعمت ها بسیار بسیار سپاسگذارمقلب

/ 1 نظر / 20 بازدید
بانوی صورتی

ای جان ما هم اسفند آشنا شدیم ... چند شنبه اش رو ولی یادم نیست. 93 یه نی نی توی بغلته. من مطمئنم