68

دیروز ظهر مهمون خونه مامان بودیم

میگفت رسمه روز سوم میرن خونه مادر خانوم واسه پاگشا!!!!!!

200هزار هم بهم هدیه دادقلب

بعدش من عصری مهمون داشتم اومدم خونه که جمع وجور کنم آبجی پرستو وجیگلی خاله هم اومدن خونه ما

آقای همسری هم رفت خوسف که کمک احوال جده اش باشه واسه مهیا کردن مراسم پختن شیره ی انگور ، که البته با این تاخیر انگوری گیرش نیامده بود علی الحساب...

منم سیب زمینی گذاشتم واسه کوکو ،سوپ هم که نیمه آماده تو یخچال داشتم گذاشتم بپزه

نشستیم با عمه و دختر عمه وآبجی به گپ وگفت تا ساعت حوالی 7/5

که شوهر عمه اومد دنبال شون و آبجی هم باهاشون رفت

شهاب هم با نایلونی از سفارشات اینجانب اومد خونه ، یهو تصمیم عوض شد و خواستم اولویه درست کنم ،آخه فک میکردم شوهر آبجی هم میاد و خب زشته شام اولی کوکو بذارم جلوشون

آبجی که میخواست بره یه ظرف سوپ کردم فرستادم براش که بده جیگیلی بخوره آخه اونم مث خاله اش سرما خورده بود طفلی

به شهاب میگم منکه میخوام سالاد اولویه درست کنم زنگ بزن مامانت اینا هم بیان شام خونه ما دور همی بخوریم

اونم تماس گرفت و قرار شد بیان

گفتم شهاب تا بیان کمک احوالم باش دور و بر رو تمیز کنیم که مامانت میاد همه چی مرتب و منظم باشه ،نگن عجب عروس شلخته ایمتفکر

بعد فک میکنید مادر شوهر ساعت چند اومد؟؟؟؟؟؟؟

ساعت 9:30!!!!!!!!

شهاب که خواب ِ خواب بود ، منم که کمردرد شدید بی حال بی حال

اما خب مهمون دعوت داشتیم و باید پذیرایی احسنت می بود و منم کم نذاشتم

از چای وشیرینی و شام و میوه ...

مادر شوهر هم واسه امون نون تازه آوردن و انار

 

تا جومونگ تمام بشه خونه امون بودن وبعدش م خدافظی کردن رفتن

پ.ن: شهاب اینقده خوشحال شده بود مامان-باباش رو دعوت کرده بودم که نگو ونپرسمژه

/ 2 نظر / 3 بازدید
ژوکر

آره بابا هر عروسی حالا حالا ها مادر شوهرشو دعوت نمی کنه که . اونم عروس کارمند. خسته نباشی عزیزم.

نجمه

سلاااامممممممممممممم خيلي خوشحالم كه پيدات كردم [لبخند] خيلي تبريك ميگم كه ازدواج كردي....خوشبخت بشيننننن[گل]