قصه ی کودکانم - 2

اولش بگم من امروز یه جور دیگه هم خوشحالم

آرش برهانی دیروز یه گل به تراختور زدههورا

 

تمام تیرماه و مرداد ماه که تازه خیلی ش هم افتاده بود تو ماه رمضون مشغول خریدن وجمع و جور کردن جهاز بودیم

کلی واسه خرید وسایل سبک سنگین کردیم که چی لازمه چی قیمتش مناسبه کدوم مارک کیفیتش بالاست و دوامش خوبه و...

این وسط از اجاره کردن خونه غافل نه اما یه جوری جدیش نگرفتیم این شد که پیدا کردن خونه شد یه کابوس

منم اینقده دوس داشتم قبل شهریور بریم خونه امون که ان شاء الله بچه امون خرداد ماهی بشه که نگو و نپرس

خونه پیدا نشد و مادرشوهر و پدرشوهرم عازم سفر مکه شدن

دیگه باید منتظر میموندیم تا اونا بیان (البته از اونجایی که پدرشوهرم عجله زیاد داره دلش میخواست وقتی نیس ما بریم سرخونه زندگیمون ، حالا علت عجله اش رو من نمی فهمم !!!)

خونه بالاخره پیدا شد و ما از اول مهرماه اجاره اش کردیم

بعد صاحب خونه به اونچه تو بنگاه قرار کرده بودن عمل نکرد و ما هم قولنامه رو فسخ کردیم و باز دوباره دنبال خونه بگرد و بگرد و بگرد...

از 7مهرماه بالاخره خونه دار شدیم و شروع کردیم به چیدن وسایل

مادرشوهرم روز عید غدیر مراسم استقبالشون بود البته زودتر اومده بودن واسه اینکه تداخل نشه موندن مشهد چندروزی دیرتر اومدن و البته من مشهد رفتم دست بوسشونزبان

بگذریم ...

گذشت و گذشت و اولین فرصت پنج شنبه 9آبان ماه 1392 بود که ما تصمیم گرفتیم یه شام تو رستوران به اهل خونه بدیم و بریم سرخونه زندگی مون

 

و اما قصه پدر شدن آقاشهاب :

اولش همچین مایل به بچه دار شدن نبود میگفت کمی صبر کنیم و یه سفر بریم بعد

منم دیدم اون تمایل نداره دیگه اصراری نکردم

اما واسه مقدمه اش رفتم دکتر ، اونم دکتر توصیه شده توسط دوستم روشنک

البته واسه معاینه رفتم و ایشون هم گفتن دراز بکش و همون اول کاری بنده رو "فریز" کردن

و 90هزار تومن پیاده نمودن

آزمایش اسمیر و آزمایشهای پیش از بارداری فرستادن

 

جواب آزمایش اسمیرم که خوب بود ، آزمایشهای دیگه هم اوکی بود ، فقط موند سونوی تخمدان که همچین باب میل خانم دکتر نبود

همین قضیه باعث شد استرس به جون من و شهاب بیففته که اگه بچه دار نیشیم چی ؟!!!!

دوباره آزمایش تخمدان تکرار شد تا کیست بررسی بشه

بماند که خانم دکتر سونوی اشتباهی منو فرستاد و تکرار مکررات شد ...

 

 

 

 

تت

/ 2 نظر / 21 بازدید
مامان دیبا و پرند

سلام دوستم// خوبی مادرجون.؟ من عاشق این گلهام. ما رو از خودتون بی خبر نگذارید. خدا قوت.[قلب]

علی م

سلام . من امروز اتفاقی چن دقیقه مطالب قبلتون رو خوندم ولی متاسفانه فرصت نکردم همه رو مطالعه کنم.از گذشته گفته بودید و حال .الانم نمیدونم بچه دار شدید یا نه . چیزی که خواستم بگم بهتون اینه که خواسته های ما بنده ها انتهایی نداره و خدا با صبر بی بیکران خودش ما رو تحمل میکنه . چه خوبه که این جمله معروف که میگه یادمون نره چیزایی که امروز داریم آرزوی گذشته مون بوده رو همیشه تو ذهن خودمون بیاریم ..صرف اینکه خداوند ما رو جز بنده هایی قرار داده که تو همه شرایط چشمون فقط به درگاه اونه جای شکر داره .... نعمت های بی انتهاش جای شکر داره ...خانواده سالم جای شکر داره ... سلامتی که داده جای شکر افزون داره. و غیره....... .با این حساب ما دائم باید شکرگزارش باشیم البته اینارو که گفتم تذکر به شما نیست .اول جهت یاداوری خودم گفتم ..... ایشالا که به ارزوی بچه دار شدنتون رسیده باشید خوشحال میشم بدونم از طریق ایمیل اطلاع بدین در صورت امکان