قصه های کودکانم .1

خــُنک آن قمار بازی که بباخت هر چه می داشت

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

شنیده بودم ، یعنی بهم گفته بودن هرکی واسه اولین بار چشمش به خونه خدا بیفته وسه تا آرزو بکنه رد خور نداره و اجابت میشه

بحث سنگ مفت گنجیشک مفت نیس

بهش اعتقاد داشتم

خب من از اون دسته آدمام که شک ندارم هرچی از خدا خواستم اجابت شده و اونچه اجابت نشده به وقتش باز اجابت میشهنیشخند

کلاً هم توکلم از توسلم خیلی خیلی بیشتر بوده

 

از روده درازی بگذریم :

یادم میاد اولش از خدا خواستم اون موضوع هرچی هست هرچی صلاحم هست زودتر تمامش کن زودتر تکلیفش روشن بشه، هوم یادمه دودل بودم به خدا بگم خدایا دلم میخواد بشه کاری کن بشه ، میخواستم ها بگم اما تو دلم گفتم به زبون اما نیاوردم ، دروغ چرا یه جورایی نمیخواستم اگه نشه بعدش همه ی اون رابطه ی خوبم با خدا خط خطی بشه، بعدشم ته ته دلم یه جورایی شک افتاده بود که این قصه نشدنی هست اصرار نکن بسپار ببین خدا خودش چی میخواد

بعدش گفتم خدایا من از همه دوستام عقب افتادم اونا ازدواج کردن همین روزا بچه دومشون هم دنیا میاد من اما 30سالم شده هنوز ازدواج نکردم اونوقت تا بیام یکی رو دنیا بیارم نوبت به دومی دیگه نمیرسه ، خدایا من " سه قلو " میخوام که از همه شون جلو بزنم یهوئی

بعدشم خواستم عاقبت بخیری اهل خونه رو و خدابیامرزی بابام رو

 

 

پام که به بیرجند رسید40 روز نگذشته بود که آرزوی اولم اجابت شد ، خیلی خیلی خیلی تلخ ...

اما هرچی بود تمام شد و من الان _خصوصاً بعد زایمانم - خیلی خوشحالم که اون اتفاق نیفتاد خدا فرشته ای بهم داد که یه تار موشو با دنیا عوض نمیکنم

 

شهریور ماه بود که خبر حاملگی خواهرم رو شنیدم و خرداد 91 فرشته ی کوچولوی خواهرم "تایماز" دنیا اومد

شهریور همون سال داداش کوچیکه "تیرداد" داماد شد

و آذرماه همون سال داداش بزرگه "مهرداد" هم داماد شد

بماند که نیمه ی آبان بود گویا که منم ارشد قبول شدم

 

موند آرزوی وسطی که با اوضاع ترشیده گی ما انگار قصد اجابت نداشت

 

هه هه اگه فک کردین من به خدا شک کردم یا باهاش قهر کردم سخت در عذابین نیشخند

دوتا از سه تا آرزو آمار خوبیه و بهتره نیمه پر لیوان رو ببینم و این شد که به درس خوندنم ادامه دادم و خیالم نبود که بی شوهر موندیم رفت....

 

که اسفند91 (اوضاع خونه ما شده بود سه ماه به سه ماه) ، دوس جون پیش دانشگاهیم همسری رو بهم پیشنهاد داد و منم سر گفت وگو رو باهاش باز کردم و بــــــــــــله رو گفتم و خرداد ماه شدم عروس حاج آقاهورا

/ 6 نظر / 17 بازدید
نجمه

خدارو شکر من از وب قبلیت میخوندمت بعد چند وقتی گمت کردم دوباره ک پیدا کردم دیدم نوشتی ازدواج کردی، خیلی خوشحال شدم بعدشم که فهمیدم بچه دار شدی اونم سه قلوووووو خدا بهتون ببخشه خدا حواسش به همه چی هست امیدوارم حالا ما هم که دیر ازدواج میکنیم ( یعنی ایشالا که ازدواج خواهیم کرد [نیشخند]) فرشته اسمونی بهمون بده خداروشکر به خاطر برآورده شدن آروزهات ... [گل] سه قلوهاتونو میشه منم ببینم؟

سمی

چ حس خوبی پیدا کردم.ینی لحظه ای بود ک واقعا احتیاج داشتم که ببینم(بخونم) که خدا برای کسی اتفاق خوبی رقم زده.راستش رو بخای خیلی وقته اعتقادم ضعیف شده.خیلی کارها رو هنوز میکنم،خیلی مراسمارو میرم اما ته دلم قرص نیست.اما اینروزا خیلی میشنوم آدما به چیزی که خاستن رسیدن.لابد به صلاحشون بوده و اونایی که من خواستم به صلاحم نبوده.نیدونم.

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم از روی که عکسشون رو دیدم عاشقشونم. [قلب]

سميرا و ماهي ها

پروانه خيلي .... منم ميخوام ببينمشون بچه ها رو . لدفن رمز به منم بده

مرمر

ووووای عکس کوچوولوهای ناااااازت رو الان دیدم و کلی ی ی قربون صدقشون رفتم .. الهی همیشه سلامت و دلشاد باشن و باشین دوست خوبم .. ممنووون برا عکسا .. واقعا مرسی[ماچ] .... واما این روایت جالب .. ممنون ک داری با ما قسمت میکنی .. برا منکه خوندنش هم جذابه هم جالب و پنداموز .. بقیشو هم بگو لطفا و همینطور از بعد زایمان و تجربه بچه داری اونم سه قلوو .. ای جاااانم م م [بغل][ماچ][بغل]

مرمر

فک کنم عنوان وبت باید بشه " اینروزها چای بی قند هم شیرین میزند " .. مگه نه ؟!;-)