۱۵ نوامبر۲۰۱۷

روایت یک شب هول انگیز:

همسر ساعت ۵/۵اومد و خواست استراحت کنه.قل ها یکی یکی بیدار شدن . کلاس درسمون به عبارتی شروع شد ابتدا استیکر چسبودیم و چند حیوون وحشی رو شناختیم .بعدش اسمایلی درست کردیم .در نهایت هم توت فرنگی رنگ کردیم

سوپ خوردیم . نون و پنیر و سبزی خوردیم و عمو پورنگ دیدیم‌. کتاب قصه خوندیم و در نهایت چون مامان خوابش می اومد اومدیم تو اتاق خواب. یه قصه نیمه کاره گفتم و ...

با اینکه شهادتین قبل خوابم رو گفته بودم.قران خونده بودم ولی هر چی صلوات میفرستادم آرامشی در قلبم حس نمیکردم ذهنم آبستن یه هول و ولا بود و چون فوبیای جنگ و بمب و هواپیمای جنگی و زلزله دارم همش پس میزدم خیالات ناصوابم رو . قل ها گیج خواب بودن پاشدم پتو کشیدم روشون و شب بخیر گفتم.مجدد شهادتین رو گفتم.تب لت تو شارژ بود و نمیشد مث هر شب با سریال خوابید .گفتم قصه بافی کنم شاید خوابم ببره.واقعا دلم حضور همسر در اتاق رو میخواست. 

لحظه ای بود تو خواب و بیداری داشتم حساب میکردم شبی که خونه دوست همسر بودیم و زلزله شد ما ۳قلوها رو داشتیم یا نه 

یه لحظه حس کردم لُپام رو ویبره است .بیدار شدم همسر رو بلند صدا کردم اومد .گفتم زلزله بود.گفت آره

با سرعت لاک پشت وسایلمونو بستیم و اومدیم بیرون .همسر خطر کرد و گفت بریم تو آسانسور . قیافه وحشت زده ام تو آینه آسانسور دیدنی بود

بلی الان خونه مامانم هستیم


دیشب زمین لرزید

شال و کلاه کردیم اومدیم بیرون یا هم چادر چاق چور


حالا یه سوال:

کمتر از یک هفته از زلزله مرگبار کرمانشاه میگذره.تا تونستیم به عوامل اجرایی قبل و بعد و حال بد و بیراه گفتیم و تف تو روت ای روزگار

اما خودمون دیشب چقدر آماده بودیم🤔 ساعت ۱۱ شب تا نیروهای امدادی بیان تو سرمای ۳ درجه چطور قرار بود دوام بیاریم.اصلا کسی میدونه کیت بقا چیه🤔

احتیاط شرط عقله.بیایم سوای انتظار از عوامل دست اندر کار خودمون هم در کنار هزاران آت و آشغالی که تلنبار میکنیم گوشه انباری" کمی دارو.چندتا کنسرو.بطری آب .دوتا پتو و لباس گرم تو یه چمدون دم دست داشته باشیم" خداییش اینجوری تا نیروهای امدادی بیان حداقل بچه امون از تب تشنج نمیکنه ما هم از ندونم کاری دق مرگ نمیشیم

عصرتون بخیر 😊


بردباری آدمیزاد هولناک‌ست. از استیصال‌ش بزرگ‌تر، فراگیرتر، ترسناک‌تر. از امیدش جان‌فرساتر. 

خیلی وقت بود فکر می‌کردم از امید فرساینده‌تر داریم؟ امروز پیدایش کردم. بردباری... صبرِ کشنده. این تاب آوردن لعنتی. 


آیدا کارپه‌دیم

/ 0 نظر / 8 بازدید