خان دائی

نمیدونم گفته بودم یا نه که دائی جانمان سر قضیه ی شب رفتن ما به خانه بخت که به دخترعزیزتر ازجانشان گفته بودیم ما امشب جائی دعوتیم و گوئیا این جمله را طوری ادا کرده ایم که دختر نازکتر از برگ گلشان زهره ترک شده اند و بترسیده اندو ... از این خزعبلات ، فردای ش گوئیا به مادرخانوم زنگ زدن و کلی گلایه پشت گلایه که این دخترعروس شده ولی اخلاق نداره و از این حرفا ....(فک کنم قبلا تعریف کردمش)

 

خلاصه اینکه یه ماه پیش بود با آبجی و داداش مهرداد ومامان و همسری رفتیم خونه دائی ،اولش فضا کمی سنگین بود بعد اوضاع آروم شد ،نمیدونم ولا اونا قهر کردن ما که قهر نکرده بوودیم

بماند که داش تیرداد فرمودن شما رفتی به دائی بگی من غلط کرد م و معذرت میخوام ورفتارت(همون خونه اشون رفتن همین معنی رو میده )منم گذاشتم به حساب بچه گی واینکه بسیار تحت تاثیر رفتارهای خانواده خانومشه

اما تاکید کردم من با کسی قهر نبودم و منزل دائی عمه عمو خاله مادربزرگ و خواهر بردار یا پدرمادر می بایست رفت چه قهر چه آشتی چه دلخور چه راضی ، یه چیزایی وظیفه است یه چیزایی محبت ، حالا اگه اوضاع روبه راه باشه ماهی یه بار نباشه سالی دو بار اما بایدبر ی مگه میشه از دائی دل کند؟؟؟!!!

 

متقاعد نشد اما من کماکان سر اصول خودم هستمعینک

 

برای عیددیدنی هم رفتیم با همه خانواده ،موقع بیرون اومدن جناب دائی از ما معذرت خواهی کردن که ببخشید شما دو بار اومدین و ما هنوز فرصت نشده وبی ادبی هم هست دیگه ببخشید و ما هم گفتیم راحت باش دائی جان هرموقع اومدین قدمتون سر چشم

 

این شد که دیشب تشریف آوردن واز ساعت 9تا 11 (بعدتمام شدن پایتخت) خونه ما بودن ویه دست بشقاب و دیس مخصوصش رو هم هدیه آوردن (دستشون درد نکنه )

 

 

پ.ن:همچه خانومی هستم منگاوچران

/ 1 نظر / 9 بازدید
بانوی صورتی

خیلی هم کار خوبی کردی . آفرین دختر خوب .