قاصد

مهمونی بود

یه مهمون میگفت 10تا کارگر دارم و این حکایت هر روز صبح ماست که یه کتری کوچیک هست و منی که براشون چای صبحانه آماده میکنم

یه روزی دیدم مشغول پچ پچ هستن علت رو جویا شدیم یکی از این کارگرا به نمایندگی و نشانه اعتراض دست بلند کرد و گفت جناب صاحب کار خو چه کاریه شما هی کتری جوش میاری چای 5نفر رو میریزی بعد باز 5تا دیگه باید معطل باشند دوباره کتری جوش بیاد

یه کتری بزرگتر بخر

هنوز مشغول فک بودم که جوابش  رو چی بدم که یهو جمع 9 نفری برگشتن رو به اون یه نفرو خطاب به من نه آقا ما که راضی هستیم همین کتری خوبه کی گفته تا شما کتری بعدی رو جوش بیاری چای از دهن افتاده و .... !!!

 

وسط مهمونی بودیم ومن غرق در افکار خودم ...

چه دردیست در میان جمع بودن ولی درگوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون شمع بودن ولی درچشم خود آرام شکستن

 

/ 0 نظر / 8 بازدید