خاطرات پراکنده 3

5سالم بود که رفتیم خونه جدید مدرسه نمی رفتم هنوز ، من بودم و آبجی کوچیکه که 3سالش بود

خونه بغلی خانوم همسایه اسمش فرشته خانوم بود یه پسرداشت اسمش محمد بود

بعد چند تا خونه اونورتر هم سه تا خواهر برادر با هم زندگی میکردن که مجردن بود

بعدش یادمه ما میرفتیم خونه همسایه بغلی آخه عمه کوچیکه با همین فرشته خانوم دوست شده بود (عمه واسه نگهداری ازما می اومد تابستونا خونه امون)

بعد من یه عادت بدی پیدا کرده بودم که از چیزمیزایی که خوشم میاومد یواشکی بر میداشتمقهر

حالا فک میکندی اوج چیزایی که برداشتم چی بود؟!

یه بار رفتم سروقت جعبه کبریت همسایه ، ازاون بزرگا بود یه آبی-بنفش خوشکل بود گوگرد نوک چوب کبریتا، خانوم همسایه هم احتمالاً ترسیده بود که من آتیش بازی کنم که زودی فهمید واومد آشپزخونه و ازدستم گرفت

 

بعد یه روز مامان سرمو گذاشت روزانوش موهامو شونه کرد و کلی برام حرف زد ،گفت باید دختر خوبی باشی کارای بد نکنی و ....

بعدش من متنبه شدم کلی گریه کردم اما بازم به مامان نگفتم که چه اشتباهات جبران ناپذیری انجام دادم

بلکن ....

رفتم نمک پاش سرپلاستیکی قرمز-سفید همسایه رو انداختم از تو حیاط توخونه اشوننیشخند

بعدشم کلی واسه اینکه نتونستم ته مونده صابون مصرف شده صورتی رنگ همسایه مجردها رو برگردونم خیلی خیلی خیلی عذاب وجدان گرفتم زبان

 

 

پ.ن: نکته خوب قضیه این بود که بعد نصیحتهای مادرانه دیگه من هیچی از هیچ جایی برنداشتم ودر همون 5سالگی آدمی شدم زاهد وخدا ترسعینک

/ 2 نظر / 16 بازدید
محمد

شما مگه کجا زندگی می کنی که بامشهد 500 کیلومتر فاصله داری ؟؟؟؟!

محمد

بابا اون قدیما همین جور بچه می زائیدن این همه دنگ و فنگ نداشت این غربالگری ها برای کساییه که تو ریسک بالا هستن یاسنشون بالاست قرار نیست که همه رو غربالگری کنن لابد اینم این دکون بازار جدیده !